بروزرسانی : يکشنبه 13 تير 1389  
روایت محمدکاظم روحانینژاد از ساده زیستی فرزندان رهبر معظم انقلاب

محمدکاظم روحانینژاد خبرنگار واحد مرکزی خبر در آخرین پست وبلاگ خود به نقل خاطرهای از ساده زیستی فرزندان رهبر معظم انقلاب پرداخته و روایت کرده؛ یک روز عصر برای خرید به مغازه کوچکی در یکی از محلات تهران رفتم. بهطور اتفاقی یکی از فرزندان مقام معظم رهبری هم آنجا یک کالایی را برداشته و درصف پرداخت وجه آن بود. بنده یک نفر بعد از ایشان در نوبت بودم. وقتی متوجه حضور من شد، سلام و علیکی معمولی کردیم. منتظر ماندم ببینم فروشنده چه واکنشی دارد؟ نوبت به ایشان که رسید فروشنده با لحن معمولی پرسید چه داری حاجی؟ آقا سید هم کالا را روی میز گذاشت و پولش را پرداخت و خداحافظی کرد و رفت. نوبت به من که رسید، صاحب مغازه که آن طرفتر نشسته بود و قیافهای اصطلاحا «داش مشتی» داشت بلند شد و پرید جلو و گفت: جناب روحانی قابل ندارد، افتخار دادید که به مغازه من آمدید، بفرمایید. سبیلی چرخاند و خطاب به فروشنده گفت: از این خبرنگار مردمدار! پول نگیر... و من با اصرار پرداختم! اینجا بود که دلم نیامد از موضوع بگذرم و گفتم این کار را باید با مشتری قبلی میکردید؟! یک مردمدار واقعی بود. گفت: کدام، همون سید؟ گفتم بله. گفت بابا از اینها همه جا زیادند. گفتم ولی این فرق میکرد. پرسید مگر کی بود؟ گفتم یکی از فرزندان رهبری است. صاحب مغازه با تعجب لحظاتی به من نگاه کردید و پرید بیرون ببیند مشتری رفته یا هست. گفت خوب زودتر میگفتید حداقل یک «ماچش » میکردیم. ایول بابا یعنی اینها هم مثل ما رفت و آمد میکنند؟! گفتم البته که همین طور است... در سفر حج که با دکتر احمدینژاد رئیس جمهور مشرف شدم، یکی از فرزندان رهبر عزیزمان نیز حضور داشت که حتی آنجا نیز برخی همراهان نمیشناختند. وقتی که قرار بود درقالب کاروان ویژه برای «رمی جمرات » به یک مکان اختصاصی هیاتهای عالی رتبه برویم؛ یعنی جایی که شیطان را به نزد حاجی! میآورند تا هم پرتاب سنگ زحمت نباشد و هم سنگ به خطا نرود! اما در آنجا ایشان را ندیدم، شب که به محل اقامت برگشتیم، آقا سید را با چهرهای خسته و سوخته درحالی که احرامش گلآلود بود، دیدم. پرسیدم آقا از صبح نبودید؟ گفت من برای انجام اعمال، به تنهایی با جمعیت میلیونی همراه شدم و برای اعمال رمی جمرات رفتم و هنگام برگشت محل استقرار را پیدا نکردم و ساعتها گشتم تا بالاخره یک نفر که ظاهرا کارواندار بود، مرا به خیمه بعثه راهنمایی کرد و از آنجا هم آدرس محل استقرار هیات را گرفتم و به شما پیوستم